سيسيل جان ادموندز / بارون دوبد / ولادمير مينورسكى ( مترجم : اسكندر بهاروند و ليلى بختيارى )

74

دو سفرنامه درباره لرستان ( ورساله لرستان ولرها " مينورسكى " ) ( فارسى )

به يكديگر حسادت ميورزند و ريش‌سفيدى كاردان و بيطرف لازم است تا از خونريزى بين آنها جلوگيرى كند ، بنابراين برنامه‌اى ترتيب دادم كه هردو روز ميهمان يكى از آنها باشم هرچند كه اين كار حركتم را كند ميكرد . من گفتم كه فردا ميخواهم به چاونى بروم و از جاده پهن و مرتبى كه گفته مىشود در آنجا وجود دارد ديدن كنم و ظهر روز بعد نزد مير نصر اللّه بيايم . همه گفتند اين كار غيرممكن است و درست در لحظه‌اى كه خواستم حرف آنها را بپذيرم پيغامى از مير سالار برادر ميرتقى برايم رسيد كه گفته بود به حرف آن افراد گوش ندهم و او شخصا مرا به محل مورد نظر خواهد برد . ششم ژوئيه شب گذشته هوا كاملا خنك بود و تا حدود 30 / 4 خوابيدم و وقتى بيدار شدم نميدانستم كجا هستم . در اينجا حادثه كوچكى اتفاق افتاد . وقتى اسبم را خواستم تا با ميرسالار حركت كنم مير لطيف على 9 را ديدم كه با رنجش قدم مىزند . علت را پرسيدم بعد از چند سئوال خلاصه كرد كه براى استقبال و ناهار تهيه ديده است و بدين ترتيب ميرسالار با تمام زيركىاش شكست خورد . بنابراين تصميم گرفتم كه آن سفر را بتعويق بياندازم و شخصى را براى احضار آشيل فرستادم . پس از اين پيش‌آمد ميرسالار در حالى كه با خشم ريش سفيد خود را چنگ ميزد گفت اين پدرسوخته چه سگى است كه كنسول انگليس بايد بخاطر او بازديدش را بتعويق بيندازد . سپس در حالى كه كتابچه يادداشت مرا محكم گرفته بود ميگفت به اين كلام اللّه 10 و به اين قرآن انتقام خواهد گرفت . من توانستم كه ميرسالار و بستگانش را با قول باينكه اگر خوش - رفتارى كنند آنها را به دز ( دزفول ) ببرم و بالاخره با توضيحاتى دربارهء قطب‌نما و دماسنج كه با خود داشتم آنها را آرام كردم . ما براى رفتن به خانه مير نصر اللّه كه در حدود 5 / 2 مايل بالاتر بود سوار شديم . يك دسته از ميرها كه باستقبال آمدند اندكى خم شدند و سپس از جلوى من گذشتند آنها در محلى كه دره در 40 و 330 درجه به دو قسمت تقسيم مىشود سايبان ( كولا ) زيبائى